تبليغاتX
تو نیستی که ببینی




















تو نیستی که ببینی

خيــــال خوبـــــي ها، درمــــــان بدي ها نيـــــست...

نمينويسم چون بدم!!!

چون چيزي براي نوشتن ندارم!

چون تمام ايدئولوژيم زير سوال رفته!

چون ديگه به زندگي زياد اهميت نميدم!

زياد براش وقت نميذارم! 

زياد بهش اهميت نميدم!

ديگه حرفي براي گفتن ندارم!

شايد گاهي فقط... اگه لازم باشه...اگه حسي باشه...فقط بهش پادزهر ميزنم!!!

روزگار با تصوراتم خيلي متفاوت شده!

ديگه خيلي فكر نميكنم كه بتونم بنويسم!

فقط دلي زندگي ميكنم!

هرچي دلم بگه ...

هرچي دلم بخواد ...

نشستم يه گوشه با يه زهر خند

كاري به كار اين دنيا و حقه هاش ندارم!!!

پ.ن: مفهوم اين متن اين نيست كه هميشه همه چيز زندگيم خاكستري رو به سياهه!!

اگر اينطوري فكر ميكني در اشتباهي!! اما اگر طور ديگه اي هم فكر ميكني در اشتباهي!!!!!

زندگي دوران خوردن بين دو افراط شديده!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مریم| |

امروز شدیدا عصر جمعه بودنش حس میشه ...

بعضی روزا پر از شلوغی و اتفاقات خوبه... بعضی روزا پر از تنهایی و سکوت...

دیگه دستم نمیره اینجا بنویسم!!! مثه همون سالهای دور یه تیکه کاغذهایی سیاه میکنم و هیچ کسم خبر دار نمیشه که بخواد عکس العمل های تند و تیز و مالکانه انجام بده...

من دیگه حس جنگیدن های بی ثمر ندارم! بیشر به بازیهای روزگار زل میزنم و پوزخند...

همین مرا بس است....

جمعه از ابر سیاه خون میچکه

جمعه ها خون جای بارون میچکه

.... 

پ.ن: هجوم ادم ها اذیتم میکنه ... نبودشون تنها ترم میکنه !!! :| :|

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مریم| |


همه میگویند چرا نیستی؟؟

بگو در میان شما چیزی نیافت .

فرق است بین انان که با ما سخن میگویند و انان که از ما سخن میگویند.

دوست ندارم انان را که در دلم هراس می افکنند.

گوشه نشین نشدم تا ژرفایم در امان باشد. خودم را در امان نگه داشته ام که گوشه نشینم نکنند.

نخواستم تلاطم درونم انان را به ورطه هایی بکشاند که مانوسشان نیست.

این گوشه نشینی خود خواسته و خود ساخته همسوتر و سازگار تر است با من تا پرسه در یاس زدن همچو انان.

اقلیما - حسین کوشامنش

_-----_-----__-----___-----___

سالگرد 2 سالگی وبلاگ نازنین و دوست داشتنیم مبارک :)

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مریم| |

سلام

این روزا زیاد به مرگ فکر میکنم! به اونایی که از دست رفتن! براشون با هراس فاتحه میخونم! و میترسم...

و به خودم فکر میکنم! به مرگم! از کی و کجا و چطوری و چند سالگیش که میگذرم میرسم به این که چه حالی دارم بعد مردنم... :-؟ راضیم؟ خوشحالم؟ یا ناراحت؟

یا اصلا نه! رضایت خودم مهم نیس! خدا ازم راضیه!؟ شاید بنده ی خوبی نبودم!!! اما خدایا همیشه عاشقت بودم! اره عاشقه سرکشی که شاید خیلی وقتها به حرفت گوش نداده! رو حرفت حرف زده! به حرفات شک کرده ...

اما خدا ... توی همه ی این لحظات سرکشیم و یه دندگیم عاشقت بودم! و میدونستم بهم ثابت میکنی یه روزی...  یه روزی ثابت میکنی که من اشتباه کردم... بهم ثابت میکنی که خیر و صلاحم و میخواستی ... ثابت میکنی که این سختی ها واسه امتحان بوده و سنجش درصد خلوص.....:(

و تو خودت میدونستی ... و میدونستی من چه ها نمیکنم.... تو میدونستی خدا ... میدونستی ... :( :(

خدایا ... من واسه بهشت و جهنمت عاشقت نبودم... من یاد گرفتم ناسپاس نباشم در عین سرکشی...


هرجایِ دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دورِ تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم



هرروز حِسِت تازه تر میشه

غرقِ تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمامِ عمر

از رویِ عادت ، عاشقت باشم



گاهی پرستیدن ، عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری



یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عینِ نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جایِ نمازم بود



هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم


پ.ن: هر روز با این اهنگ اشک میریزم!!

پ.ن2: از هیچ کس حلالیت نمیخوام ! چون حق نبخشیدن رو به خودم هم میدم!!! حَکَم خدا!!! :|

پ.ن3: حس خوبی به این عکس ندارم! مثل مرگ یخه ! یخ و ترسناک و گنگ!


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط مریم| |

اولش بگم كه هيچ قصد اپ كردن نداشتم!!! اما دوباره خوندن وبلاگ مهلا با اون حس قشنگش منو پرت كرد به پارسال ماه رمضون!!!

پس اين خاطرات سال 89 كي ميخواد دست از سرمون برداره!! ؟ چرا سايه شومشو برنميداره و بره؟؟

يه نفس عميق ميكشم!

ياد دوره ميفتم!! doreh.com !~!~! حدود يك سال و نيم اعتياد عجيب غريبي و شديدي داشتم بهش!! نه من! همه كسايي كه بهش خو گرفته بودن! نميدونم چه سري داشت! نه امكاناتي خوبي داشت!... اصلا هيچي... روزگار غريبي و توش گذروندم! تا حالا هيچ چيزي به اين اندازه زندگيمو تحت تاثير قرار نداده بود... مثه يه وهم گذرا بود!! وهمي كه هيچ اثري ازش نيس... نه از خوده سايت!! نه از ادماش!! :| يكم ترسناك شد! انگار واسه همه ادمايي كه اونجا بودن هم همينطوره!! يه صميمته غير قابل تصور بوجود مياورد كه بعدش كلي دردسر داشت و بعدشم ناپديد شدن ادما... يا نميدونم حذف شدن ادما.... :| 

پارسال ماه رمضون اوج درگيري ذهني من با دوره بود!! روزاي خوبي نبود! اما متنفر ار اين حس سازگاريم!! كاش همون موقع درخواست حذف پروفايل ميدادمو ديگه تموم ميشد همه چي!! ديگه كار به كابوس پاييز و زمستونش نميكشيد!! :|  كلا دوره برام كابوس بود!! دقيقا ريز به ريز اتفاقاتش!! حتي خوباش! ياداوري همه اونها ازارم ميده! تاكيد ميكنم همه ادماش !! همه اتفاقاش!! :| 

بگذريم~~ هدفم ياداوري چيزاي بد نبود! ميخواستم توي دفتر خاطراتم اثري از چيزي باشه كه روزا و شبهاي زيادي و باهاش گذروندم و خيلي چيزا ازش ياد گرفتم! ياد گرفتم صميميت زياد خوب نيس! اعتماد به هر كسي خوب نيس! و شايد دوره بهم ياد داد گذشتنو ... گذشتن از ادما و اتفاقاتي كه درد رو بهت ياداوري كردن! 

اين فقط تيكه ي كوچيكي بود از ماه رمضون پارسال!!

يه تيكه ي كوچيكي از درداي ماه رمضون پارسال!!! 

خدايا شكرت كه گذشت!! خدايا قدرت فراموش كردن سال 89 رو بهم بده!!

خدايا شكرت كه سال 90 در عين پختگي و پر تجربگي داره ارووم و بي دردسر ميگذره...


نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 3:49 قبل از ظهر توسط مریم| |


باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

پ.ن: سخته اگه خدا با اون بزرگيش ببخشه ، اما خودت نبخشي خودتو!!

مشكل بزرگيه گناه نيس!! مشكل كوچيكيه قلب ادماس!!


نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط مریم| |



اين روزها پرم از حس هاي مختلف!

حس هاي اشنا و نا اشنايي كه ... هيچكدومشون رو دوس ندارم!!

نگراني براي اينده ، هم دور هم نزديك ، تمام اين روزهارو تحت تاثير قرار داده...

همه ي حجم اين روزها شده دغدغه ي فرداها... دغدغه هايي كه خيلي وقتا داشتم اما شايد درصد بالايشون عملي نشدن..!!:(

اين روزا پر از بيكاريه خوشمزه ايه كه همراهه با چاشني نت گردي!!! ادماي تكراري... هر روز سلام و پرسش و خنده .... ادمايي كه از دور باهاشون در ارتباطم... و اصلا اصلا قصد نزديك شدن بهشون رو ندارم!!!

از ادما ميترسم... و بدتر از اون ، تحمل خيلي چيزارو ديگه ندارم...

ادما، رابطه ها، همه چيز از دور قشنگتره!!! يا شايدم اينطوره بگم بهتره: فاصله ها كمك ميكنه بدي هاي ادما ديده نشه!! پس همين حد و حدودا خوبه! خيلي هم خوبه...


&*&*&*&*&*


ساعتارو به عقب برگردون

اگه فرصتی هنوزم مونده

بگو تو گذشته چی میبینی

که از آینده تورو ترسونده

ساعتارو به عقب برگردون

اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری

یه جهان تازه رو من وا کن

من هنوززخمی خاطره ام

جز تو هیچ کس رو دلم مرهم نیست

اسمتو صدا زدم وقتی که

حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدمی این روزا

که نجاتم بدی از این زندون

تو فقط اگه بخوای میتونی

ساعتارو به عقب برگردون

میشه زمین خورد و گریه نکرد

به دادم برس بهترین نا رفیق

هنوزم به دستای تو قانعم

هنوز عاشقم با یه زخم عمیق

تو این روز های سیاه و کسل

دلم خیسه از حس بارون شدن

تورو جون هرکی بهش مومنی

فقط امشبو حرف رفتن نزن

تو این روزهای سیاه و مریض

فقط یه کمی چایی واسه من بریز

میدونم همیشه بدهکارتم

میدونی نمیشه فراموش کرد

من از بس که تو خوابتم زخمی ام

نمیشه که کابوسمو گوش کرد

نمیشه که این وحشتو دوره کرد

نباشی نمونی نخندی بری

یه عمری جنون رو تحمل کنم

به دیوونگیم دل نبندی بری

تو سیگارو خاموش کن تا بگم

چه طور میشه با گریه هم دود شد

چه طور میشه با خنده هم زخم خورد

چطور میشه با عشق نابود شد

شبایی که میترسم از فکرهام

همیشه هوا خیس و بارونیه


 


نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مریم| |

بعضي وقتا يادم ميره اينجا يه دفتر خاطراته... يه دفترچه خاطرات خيلي دوست داشتني....

يه چيزي شبيه همون 5-6 تايي كه تو كمد مونده... و لحظه هاي خاصي توش ثبت شده ...

22 و 23 تير روز و شب قشنگي بودن... خوابگاه در كنار بهناز... اخرين روز امتحانا و فارغ تحصيلي دوستام... حس قشنگي و باهاشون تجربه كردم...

چقدر همه خوب بودن اون روز... چقدر روزاي مشترك شيريني داشتيم... چقدر خنده هاي اون روزم از ته دل بود...

خدايا براي همه ي دوستاي خوبم ارزوي خوشبختي و موفقيت ميكنم... 

**        **           **              **           **              **           **              **

يك وقتهايي در زندگي ميرسد

كه بايد دستت را بزني زير چانه ات

و جريان زندگي ات را فقط تماشا كني 

دارم لذت ميبرم از اين روزا... روزايي كه زندگي بهم مرخصي ميده و ميگه بشين يه گوشه فقط نگاه كن

گاهي بايد حرف نزني تا بشه ... گاهي بايد فقط نگاه كني تا نشه ... گاهي بايد خودتو بسپري دست تقدير

.... خوب و بدشو نميدونم اما به مغزم مرخصي دادم... !!!!

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط مریم| |

اين روزا دارم واسه اخرين امتحان اماده ميشم... امتحاناتي كه يــــــــــك ماه طول كشيد... عذاب اوره شبا و روزاي امتحان... امروز يكي از افتخارات دوران تحصيلمو كسب كردم... يكي از سخت ترين و شايد خوده خوده سخت ترين درس اقتصاد (اقتصاد سنجي) شدم 17.5........ كلي هورا شدم امروز بابتش... :)


دارم واسه اخرين امتحان اماده ميشم ... اقتصاد ايران... خوندن اين درس منو به فكر فرو مي بره... نا اميدم ميكنه... اميدوارم ميكنه ...   يكسري امار و ارقام دارم درباره شاخص هاي اقتصادي از حدود سال 1355 تا سال 1385 ... و يه مقدار كمي هم مربوط ميشه به قبل از اون تا سال 1345.... يه چيزايي بدجوري تكان دهندس...  يكسري شاخصها مثل توليد ناخالص داخلي ، درصد تشكيل سرمايه از GDP ،نرخ بيكاري ، فقر ، ساختارهاي توليدي، .... قبل از سال 57 شايد خيلي خوب نبودن اما بعد از اون هم تغييري نكردن!!! يعني توي 30 سال از نظر اقتصادي راكد مونديم!!! و البته هنوز 10 صفحه از جزوه رو خوندم!!! و اين تكان دهنده تره!!! حتي ديگه ميترسم ادامه بدم...

حالا يه چيزي كه اينجا خودم بهش رسيدم اينه كه مردم به خاطر تنگناهاي اقتصادي انقلاب نكردن!! شايد يه خلا هاي ديگه بوده كه نياز مردم اون زمان بوده!!! مثل هويت ملي داشتن ، حقوق اجتماعي ، اعتقادات مذهبي كه گاهي ازشون سلب شده بود ، ... نميدونم چه دغدغه هايي داشتن اما حالا ميدونم خودم چه دغدغه هايي دارم ...

چيزايي كه نسل قبلي خودم براش انقلاب كردن و جنگيدن اثري از هيچكدومشون نيست!!! نه از هويت، نه از اعتقادات، ..... هممون دين گريز شديم، دين گريزي شده برتري .... همه ضد ارزش شديم... همه چي زير سواله...

ادما همه از زور بيزارن!! اگه چيزي بهشون تحميل شه ضدشو ميخوان!!! نميفهمم ، نميدونم همه مردم دنيا دارن اينطوري زندگي ميكنن؟؟ همه قيم دارن؟؟؟ يعني هيچكس خوب و بد خودشو نميدونه؟؟

اينهمه فيلترينگ ، اينهمه بايد و نبايد ، از تفكيك جنسيتي دانشگاه ها بگير تا گشت ارشاد و حراست دانشگاه و ممنوعيت ماهواره و .... 

سر در نميارم.... سردرنميارم....

چي ميخواستم بگم چي شد.... ياد استاد همين درس افتادم ...درس اقتصاد ايران... بدبخت هر حرفي كه ميزد با ترس ميگفت: البته اين تحليل اقتصاديش بود و ما توي كلاسمون بحث سياسي نداريم و حرفاي كلاسمون بيرون نميره. ههههه ميخواستم بگم اين حرفام سياسي نيس كه يادش افتادم...

سياسي نيس چون دغدغمه.... ياد گرفتم كه هر كسي مسئول كاراي خودشه... ياد گرفتم به هم احترام بذاريم و تو كاراي هم فضولي نكنيم.... خيلي چيزا ياد گرفته بودم كه از بس نقض شده يادم رفته....

خدايا دارن تمام جهان بينيمو زير سوال ميرن.... خدايا باورت ميشه اسم تورو هم بد كردن :| :| :| :|

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط مریم| |


برام هیچ حسی شبیه تو نیست !  کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه  ..  تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو


+ داشتم ميگوشيدم اينو... كلي ريتم و شعر و اهنگ به حال الانم ميخورد!!!

+شبيه حاله بعد از امتحانيه كه خرابش كردي !!

+شبيه رفتن دوستيه كه ديگه قراره نبينيش!!

+حسي كه توي شعر هست ضربدر 0.0001 كني ميشه حس الانه من!!حالا بهتر شد بهتر ميشه باهاش اشك ريخت!!! تعديل شد...

+راستي تا حالا به اين فكر كردي كه چرا نميتونم اندازه اين شعر عاشق باشم؟؟؟

+هرچيه كه خوبه .... !!!

:| :|
 

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مریم| |


Design By : Night Skin